آجیل مشکل گشا نذر کنید تا حاجت روا شوید!!!

آجیل مشکل گشاآجیل مشکل گشا نوعی آجیل مناسبتیه که تونسته در باورهای مردم هم ریشه دار بشه.

این آجیل در شب یلدا، چهارشنبه سوری، مراسم ملی و  مذهبی بیشتر استفاده میشه.بعضیا هم میگن وجود آجیل مشکل گشا در کنار سفره هفت سین برای صاحبخانه خوش شانسی میاره.

  • اما تاریخچه آجیل مشکل گشا چیه؟

تاریخچه آجیل مشگل‌گشا گویا به ایران باستان باز می‌گردد. در آن زمان رسم بر این بود که برای فروهرها هدایایی تهیه شود تا موجب خشنودی آنان گردد.

این هدایا «لرک» یا آجیل «گاهنبار» نامیده می‌شد. برخی بر این باورند که با خوردن آجیل مشگل گشا، می‌توانند آرزو کنند مشکلات برطرف و آرزوهایشان برآورده شود.برخی نیز اعتقاد دارند با خوردن این آجیل از چشم زخم و چشم بد در امان می‌مانند.

همچنین باورعده‌ای بر آنست که خوردن این آجیل در گشودن بخت دختران مؤثر است!!!!!

خیلی از مردم به این آجیل اعتقاد دارند به نحوی که اغلب وقتی این آجیل را از کسی میگیرند و میخواهند بخورند خودشان هم اگه حاجتی دارند، نیت می کنند و نذر میکنند که اگه حاجت شان بر آورده شد چند شب جمعه آجیل بین مردم پخش کنن.

یکی از آیین‌های قدیمی مردم  این بوده که آجیل مشکل‌گشا را برای رفع گرفتاری و مشکلات‌شان بین مردم در مجالس روضه یا وسط دو نماز در مسجد بین نمازگزاران تقسیم می‌کردند و از تکالیف گیرنده، آن بود که پس از دریافت آجیل بگوید: «خدا مشکل از کارت بگشاید و هر مراد و طلبی داری برآورده شود.»

البته ناگفته نماند که این آجیل غیر از مشکلات و گرفتاری‌ها برای امور دیگری مانند سلامت بدن، گشایش کار، فراوانی روزی و ظهور امام زمان نیز نذر می‌شد که باید اول هر ماه ادا شود. عده‌ای هم بودند که این آجیل برایشان از نذورات دایمی بود، با این باورکه تا این نذر در خانواده‌شان ادا شود از هر گرفتاری و مصیبتی در امان هستند.‏

معروف است که هر کس نذر آجیل مشکل گشا کند و قصه مشکل گشا را شبهای جمعه از روی خلوص نیت و با دل شکسته بخواند و نذر را بجا آورد هر حاجتی داشته باشد به حاجتش می رسد و مراد می بیند.

چرا آجیل فروشی ها را رو به قبله می ساختند؟

آجیل مشکل گشا

از دیرباز مرسوم بود که وقتی کسی به گرفتاری و مشکلی دچار می‌شد، برای رهایی از گرفتاری و یا دفع بلا نذر آجیل مشکل گشا می‌کرد.

نحوه کار به این صورت بود که شخص پس از رهایی از گرفتاری، بسته به نذری که داشت هر ماه یا هر هفته شب جمعه به اندازه سه سکه، آجیل یا نخود خریداری می‌کرد((البته در قدیم اعتقاد بر این بوده که دکان آجیل فروشی باید رو به قبله باشد)) و صلوات‌گویان آجیل را با خود به خانه ببرند .

در خانه دستمال یا سفره تمیزی را روی زمین پهن کرده و چند نفر از دوستان یا آشنایان را دور این سفره جمع می‌کرد و همین‌طور که مشغول پاک‌کردن نخود یا آجیل بود ، از حرف و سخن بیهوده و بیجا و غیبت دوری کند. هنگام پاک کردن، یک نفر، قصه پیر خارکن و آجیل مشکل‌گشا را بگوید و دیگران با سکوت گوش فرا دهند.

پس از نقل قصه «پیرمرد خارکن» این چند بیت شعر را نیز جهت شگون نذر می خوانند و برای دیگر نیازمندان مراد می طلبند:

بارالها حرمت مشکل گشا

حقِّ ذاتِ پادشاهِ کربلا

مطلبِ جمله بر آور ای کریم

ایکه نامت هست رحمن الرّحیم

هیچ امیّدی را مگردان نا امید

بارالها حقِّ قرآنِ مجید

 پس‌از اتمام‌ قصه،پوسته‌نخودوآجیل‌هایی‌که‌جمع‌کرده‌بود‌رابه‌آب‌روان‌می‌سپردوآجیل‌هارامیان‌افرادحاضرتقسیم‌می‌نمود.

آجیل مشکل گشا

“تزیین آجیل مشکل گشا” 

این روزها تزیین آجیل مشکل گشا نیز جزو یکی از رسوم این ماجراست.معمولاً آجیل را مثل نقل عروسی توی تور یا کاغذهای کادویی می پیچند و خیلی ها با روبان سبز آن را می بندند و بعد شب جمعه پخش میکنند (البته لزومی ندارد میشود توی ظرف جلوی مردم گرفت تا یک مشت بر دارند).وقتی هم کسی آجیل را میگیرد میگوید انشااله قبول باشه و یا انشااله حاجتتون روا شه یعنی دعا میکند برای طرف.

البته امروزه آجیل مشکل گشا و بسته بندی های تجملی آن کمی مشکل ساز شده, در زیر نمونه هایی از بسته بندی های مختلف آجیل مشکل گشا برای نمونه قرار دادیم:

آجیل مشکل گشا

آجیل مشکل گشا

آجیل مشکل گشا

آجیل مشکل گشا

 

  • آجیل مشکل گشا شامل چیست؟

معمولا آجیل مشکل گشا شامل ۷ قلم یعنی: نقل، فندق، پسته، بادام، نخودچی، کشمش و توت خشک است و روایت است که موقع مخلوط کردن آجیل باید دعای سریع الاجابه خوانده شود. البته این روزها اقلامی چون آبنبات، خرما، گردو و شکلات و بادام زمینی نیز در آجیل مشکل گشا قرار می‌دهند و بعد از تزیین مشکل گشا با تور و روبان و گل خشک و … آن را بین افراد تقسیم می‌نماید.

 

و اما قصه پیر خارکن موقع پاک کردن آجیل چیه؟

آجیل مشکل گشا

برگرفته از کتاب: مشکل گشا، تهیه و تنظیم: علیرضا دانایی، انتشارات: سعید نوین

پیرمردی بنام عبدالله که تمامی عمر را در بیابانها به تلخی روزگار بسر برده بود و در منتهای پیری و خستگی هر روز به بیابان می رفت و با قد خمیده و دست و پای فرسوده، خار می کَند تا بوسیله آن معاش خود و خانواده اش را فراهم سازد.

زندگی برای او و عیالش بسی سخت می گذشت. هرچه عبد الله پیرتر می شد زندگی آنها هم به مراتب سخت تر می گشت. عبد الله برای گشایش کار و نجات از سختی نذر نمود تا هر صبح جمعه پیش از روشنایی صبح جلوی درب خانه خود را آب و جارو نماید تا خضر نبی، نظر و عنایتی فرماید.

پس از چند دفعه یک روز صبح که همسر عبدالله مشغول آب و جارو بود پیرمردی با موهای سفید بلند و فروزان، از دور نمایان شد و چون نزدیک او رسید، گفت: به عبد الله بگو در سختیها مشکل گشا را یاد کن و دست از دامان او برمدار تا مدد بگیری. این بگفت و از نظر غایب شد. زن به خانه آمده و آنچه دیده و شنیده بود برای عبدالله نقل نمود.عبدالله گفت: این شخص، نبی الله بوده؛ افسوس چیزی از او نگرفتی.

خلاصه آن روز عبدالله کمی دیرتر از خانه روانه بیابان شد و عادت عبدالله این بود که در این فرصت کمی خار زیادتر می کَند، تا برای روزهای کوتاه برف و باران ذخیره باشد. آن روز هم که به صحرا رسید، وقت گذشت و فرصت خار کندن نبود. با هزار امید رفت تا خارهای ذخیره شده اش را برداشته و روانه شهر شود.

چون به محل خارها رسید اثری از آنها ندید؛ رهگذری تمام آنها را سوزانده بود. عبدالله حیران وسرگردان چند دانه اشک به یاد زندگانی تلخ و بخت برگشته ریخت و چندین مرتبه مشکل گشا؛ حضرت علی؛ امیرالمومنین(ع) رایادنموده،روی‌زمین‌افتاد.پس‌از‌لحظه‌ای‌سواری‌نورانی‌رسید،

سراو‌را‌گرفت‌واورا‌دلداری‌داده‌و‌چند‌سنگ‌فروزان‌به‌او‌داد‌و‌فرمود: این‌سنگهارابفروش‌وامرارمعاش‌کن‌و‌هر‌شب‌جمعه‌ما‌را‌یاد‌نما.‌این‌بگفت‌و‌از‌نظر‌عبدالله‌پنهان‌شد.‌عبدالله‌شکر‌خدای‌به‌جا آوردو‌سنگها‌را‌در‌توبره‌نهاده‌و‌روانه‌شهر‌شد.

چون به خانه رسید، سنگها را بیرون آورده روی طاقچه اتاق گذاشت و شرح حال آنچه دیده برای زن و فرزندان خود ذکر نموده به هریک وعده و دلداری می داد. چون تاریکی شب فرا رسید، کلبه عبدالله از نور آن سنگها چون روز، روشن شده بود.

عبدالله دانست که سنگها گوهر شب چراغند. آن شب از شادی به خواب نرفتند. چون صبح شد، عبدالله سنگها را برداشته در محلی پنهان نموده و یک دانه از آنها را به بازار برد. جواهرفروشی آن پاره سنگ را به قیمت گزاف خرید. عبدالله شکر نمود و پوشاک و خوراک خریده برای زن و فرزندان خود آورد.

کم کم زندگانی را توسعه داده و برای خود و سه دخترش قصرهای باشکوه مهیا نموده و از زحمت خار کندن در بیابان راحت شد و چون زندگانی آنها از هر جهت مهیا شد، عبدالله را خیال حج و زیارت خانه خدا در سر افتاد؛ اسباب سفر آماده نمود و به قصد حج روانه شد و به زن و سه دخترش سفارش نمود تا قصیده مشکل گشا را از یاد نبرند و هر شب جمعه آن را بیان نمایند.

در غیاب عبدالله روزی دختر پادشاه از کنار قصر عبدالله گذرش افتاد. چون شُکوه آن را دید در شگفت شد. پرسید: این دستگاه شاهانه از کیست؟ داستان پیرمرد خارکن و معجزه نمودن حلال مشکلات را برایش بیان نمودند.

دختر پادشاه خواستار شد که با دختر آن پیرمرد خارکن آشنا شود و آنها را به همنشینی خود اختیار نمود. چون دخترهای عبدالله با دختر پادشاه آشنا و دوست شدند، قصیده حضرت مشکل گشا و سفارش پدر را از یاد بردند.

روزی دختر پادشاه با دخترهای عبدالله در باغ رفته و برای شنا نمودن در آب رفتند. موقعی که در آب مشغول بازی بودند، کلاغی گلوبند مروارید دختر پادشاه را ربوده و بر بالای درخت چنار برد. هیچکس نفهمید و چون دختران عبدالله دست به آب داشتند زودتر از آب بیرون آمدند و لباس پوشیدند و بعد دختر پادشاه از آب بیرون آمد.

همین که لباس خود را پوشید، اثری از گلوبندش ندید. هرچه جستجو کردند آن را نیافتند. دختر پادشاه به دختر عبدالله شک نموده گفت: گلو بند من نزد شماست بدلیل آنکه زودتر از آب بیرون آمدید و حتماً این دستگاه و ثروت هم که گرد آورده اید از دزدی است و نه از مشکل گشا. والا مرد خارکن کجا و این دستگاه کجا. خلاصه قضیه را به عرض شاه رسانیدند.

شاه دستور داد همگی آنها را زندانی کنند و اثاثیه آنها را توقیف نمایند و مأمور فرستاد عبدالله را از راه حج به بند نموده و بیاورند.سواران دنبال عبدالله تاخته او را گرفته نزد شاه آوردند و او را نیز در زندان نمودند. عبدالله، پریشان و سرگردان چندی در زندان ماند.

روزی پیرمردی نورانی یعنی حضرت خضر نبی الله را در خواب دید که به عبدالله فرمود: چرا قصیده مشکل گشا را فراموش نموده ای؟ چون این بگفت، عبدالله از خواب بیدار شد، فهمید تمام این بلیات برای فراموش نمودن قصیده مشکل گشا بوده است و چون شب جمعه فرا رسید نزد زندانبان التماس کرد که قدری نخود و کشمش برای او تهیه کند.

زندانبان قدری نخود و کشمش فراهم نمود و به عبدالله داد. پیرمرد خارکن با دل شکسته زندانیان را دور خود جمع نموده و قصیده مشکل گشا را برای آنها بیان کرد و گریه بسیاری نمود.

همان شب پادشاه، مولای متقیان حضرت علی ابن ابیطالب(ع) را در خواب دید. مشکل گشای هر دو عالم امر فرمودند: عبدالله و خانواده او بیگناهند و گلوبند دخترت در درخت چنار در لانه کلاغ است.

این را فرموده و از نظر غایب شدند. شاه بیدار شده و فوری دستور داد تمام لانه های کلاغ را جستجو کنند. خلاصه گلوبند مفقود شده را در لانه کلاغ یافتند. شاه امر کرد عبدالله و خانواده او را آزاد و اثاثیه آنها را رد کنند و به احترام او تمام زندانیان را مرخص کرد.

تا عبدالله زنده بود همنشین شاه و مورد احترام خاص و عام بود و هیچ شب جمعه قصیده حضرت مشکل گشا را فراموش نمی کرد.

 

هر که را مشکل بود حلال مشکلها علی است

دار دریای حقیقت، بحرِ بی پایان علی است

حرف آخر…

باوری وجود داره که هر کسی که آجیل مشکل گشا بخوره نسبت به دیگران مهربون تر میشه.از حالا به بعد مواظب دور و بری هات باش ببین بعد از خوردن آجیل تغییری در رفتارشون می بینی یا نه.

4.1/5 ( 12 نظر )
3 پاسخ
  1. علی رضا
    علی رضا گفته:

    خیلی جالب بود ممنون از توضیحاتتون اما با این شرایط اقتصادی فکر کنم باید آجیل مشکل گشا نذر کنیم واسه خرید آجیل مشکل گشا.خخخخخخخ

    پاسخ
  2. سید عباس
    سید عباس گفته:

    سلام
    اگر کسی واقعا اعتقاد داشته باشه با چند تا دونه نخودچی وکشمش هم میتونه هر شب جمعه نذرش ادا کنه
    واقعا معجزه میکنه
    حضرت علی هیچکس رو نا امید بر نمیگردونه

    پاسخ
  3. اعظم
    اعظم گفته:

    خداوند به هربهانه ای مارو به سمت خودش میکشه…….به سمت ثروتمندترین ومهربونترین موجود عالم به پیش…..

    پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *